آیا عصر پایان غولهای فکری فرا رسیده است؟

unityچرا غولهای بزرگ فکری چون دکارت، بتهوون، داستایوسکی، فروید، حافظ، ملاصدرا و … دیگر تکرار نمی شوند؟!
آیا در زمینه تعلیم و تربیت و چگونگی شکل گیری شخصیت حرف تازه ای برای گفتن وجود دارد ؟ آیا راه تازه ای در زمینه رشد کودکان مطرح شده است؟ یا پایان عصر غولها ( نظریه پایان تاریخ) در مقوله تعلیم و تربیت نیز اتفاق افتاده است؟ چه کسی یا چه کسانی در این خصوص باید دست به قلم ببرند؟ شاید هم ذائقه ها کم مزه یا بی مزه شده اند! و توقعات پایین آمده است؟ حدود سی سال پیش آقای فوکویاما نظریه پرداز و فیلسوف آمریکایی نظریه پایان عصر غول ها را مطرح کرد و با اشاره بر چهره های بزرگ و عظیم فکری و فلسفی چون دکارت ، هگل ، کامو ، هیوم، نیچه و استوارت میل اعلام کرد که عصر فیلسوفان طلایی به سر آمده است! به نظر می رسد پایان عصر غولها در هنر نیزبوقوع پیوسته است.چرا که اسطوره هایی چون موتزارت ، واگنر و بتهوون هم دیگر تکرار نشده اند.در ادبیات نیزدیگر کسی نتوانسته است جای همینگوی،وولف،کافکا،هوگو ،دیکنز و داستایوسکی را پرکند.دنیای روشنفکران جانشینی برای سارتر ندارد و در سیاست هم دیگر انسان هایی چون چرچیل،روزولت،ویلسون و لینکن را نمی بینیم.حتی عرصه سینما هم بی نصیب نمانده است و از افرادی چون آلفرد هیچکاک،پل نیومن،مارلون براندو،کرک داگلاس و گری کوپر نشانی نیست.فوکویاما پایان تاریخ را پایان حرف بشر میداند !
غول ها در تاریخ جوامع غربی نقش بسیار مهمی داشته اند و انگار تمدن غرب روی شانه های آنان به بار نشسته است. با نگاهی موشکافانه در تمدن مشرق زمین نیز به روال مشابهی بر میخوریم. غول های عرصه شعر کهن پارسی همچون عطار،مولانا،سعدی،حافظ که حد سخنوری را به اوج رساندند بی بدیل مانده اند. در زمینه شعر نو آخرین غول های ما نیما،سپهری،اخوان و شاملو بدون جانشین هنوز برترین های این عرصه هستند.در عرصه فلسفه و حکمت آیا خیام،بهایی،ملاصدرا و غزالی همتایی دارند؟
در ادبیات داستانی به قول آقای قراگوزلو بعد از مرگ هدایت و ساعدی اگر چه احمد محمود و دولت آبادی را تجربه کردیم اما این کجا و آن کجا؟ در سینما نیز پس از بیضایی و حاتمی و مهرجویی و کیمیایی بعید است کسی بتواند پا جای پای آنها بگذارد !
اگر به مقوله تعلیم و تربیت خود برگردیم و در عرصه های جهانی نگاه کنیم چه کسی میتواند در حال حاضر پاولف ،فروید،جان واتسون،اسکینر،روسو،هورنای و اریک فروم پیدا کند؟ اسطوره هایی که هرکدام معمار بخشی از شخصیت و روان آدمی بودند؟ این کوتاه قامتی از چه روست؟ و این افول ستارگانی که آسمان اندیشه و فهم و شعور را روشن میکردند به چه سبب است؟ آیا واقعا تاریخ بشری در همه ابعاد علمی،هنری،اقتصادی،فرهنگی و سیاسی خود به پایان راه رسیده است و آنچه که باید گفته شود و انجام گردد توسط نوابغ گذشته در طی سده های پیشین به سرانجام رسیده است؟ ایا می بایست بعد از این به تکرار نشست و فقط از تراوشات پیشینیان بهره جست؟آیا شرایط فعلی جوامع بشری طوری است که دیگر بستر های فکری و احساسی توانایی پروردن تک ستارگانی چون چارلز دیکنز، فردوسی ،خیام،فیثاغورث،ابن خلدون و دورکیم را ندارد؟index
من فکر میکنم اصلا موضوع را می بایست جور دیگری دید .کم شدن این ستارگان اندیشه و احساس نه نشانه پایان تاریخ و نه نشانه ای از فقدان حرف نو است! نه از کم شدن ظرفیت ها و ذائقه های مردم است که دیگر اسطوره هارا دوست نداشته باشند و یا نخواهندشان، و نه از شرایط فرهنگی و اجتماعی جوامع است که دیگرتوان اسطوره پردازی یا غول پروری را نداشته باشند ! در طول سده ها تغییراتی بنیادین در تمامی ابعاد علمی و جغرافیایی شکل گرفته است. این تغییرات در عرصه نخبه پروری و شخصیت های تاریخ ساز نیز چه از نظر کیفی و چه از نظر کمی به وقوع پیوسته است و نتیجه آنکه دیگر امروزه بر خلاف گذشته با تک ستاره های درخشان روبرو نیستیم!!
به اختصار میتوان گفت تاریخ جوامع در گذشته تمرکزگرا بوده و منابع در اختیار افراد معدودی قرار داشته است.
حکومت،قدرت،ثروت،دین،علم،سیاست و هنر و همه و همه در اختیار و انحصار اعضا،گروه و یا اقلیت خاصی بوده و عموم مردم از راه یابی و یا مشارکت در آن به اجبار و یا خودخواسته محروم بودند. از استثناها که بگذریم، میبینیم که دایره و محدوده هر حرکت یا پدیده ای مختص قشر خاصی بوده و عموم مردم خارج از محدوده بوده اند.
در دوران ملاصدرا،غزالی و فارابی فلسفه دست به دست بین این بزرگان می گشته و عامه حتی فکر ورود به عرصه فلسفه را نیز نمی کردند. در زمینه عرفان و تصوف حضرت مولانا،شیخ ابوالحسن خرقانی،عطار،ابوسعید ابوالخیر،حافظ و حلاج مقوله ای مختص خود فراهم آوردند که فقط خود توانایی پای نهادن در آن را داشتند.
در ریاضیات،نجوم،ادبیات و طب هم وضع به همین منوال بوده است. افرادی خاص که زندگی خود را فقط و فقط در راهی خاص هزینه می کردند و دیگران تنها از نتایج آن بهره مند می شدند.
قرن حاضر شرایط جدیدی را بوجود آورد. این شرایط جدید حاصل تفکرات جدید و یا الزام و اجباری تاریخی بود؟ هر چه که بود موجب گردید تا محدوده ی حرکت های علمی و پدیده های اجتماعی بسیار وسیع تر از قبل شده و لاجرم افرادی که می توانستند در این حیطه وارد شوند بیشتر شدند و این چنین بود منابع فکری از انحصار افراد خاص درآمد. نه تنها فرهنگ آموزش و یادگیری همه گیر شد، بلکه عموم مردم در ابعاد گوناگون علاقمند به یادگیری و آموختن شدند.
امروزه یک ریاضیدان به موسیقی و ادبیات هم می پردازد ،یا یک متخصص الکترونیک به مدیتیشن و یوگا روی می آورد .داستان سرا و نویسنده به ستاره شناسی و فلسفه هم می پردازد. یک تاجر سعی می کند از اصول روانشناسی و مردم شناسی هم سردر آورد. حتی یک مادر خانه دار برای تعلیم و تربیت صحیح فرزندانش به مشاورین خانواده مراجعه می کند و با اصول علمی و تربیت آشنا می شوداین توزیع اندیشه و تفکر از تمرکز قدرت و انحصار علوم جلوگیری کرده و به نوعی مشارکت عمومی انسان ها را به میدان آورده است و لذا محصول نهایی نه ساخته و پرداخته یک نفر،بلکه منتج از یک حرکت جمعی است !و خوب طبیعی است که کار به اسم یک نفر تمام نمی شود و اسطوره ای نخواهیم داشت .امروزه مشاهده و بررسی چگونگی خلق پدیده های نو و افکار بدیع نشان می دهد که در ورای آن نه یک نفر که افراد و گروه های بیشماری نقش دارند.
اما اگر بپذیریم که تمدن گذشته بر دوش اساطیر و غول ها بنا شده است و نیز بر این باور باشیم که دیگر تاریخ به پایان راه خود در اسطوره پروری رسیده است،پس آیا زمان حال در مقایسه با گذشته رو به انحطاط رفته و یا حداقل درجا می زند؟آیا به راستی چنین است؟چه کسی می تواند منکر پیشرفت عظیم بشری در یکصد سال اخیر باشد؟ و سرعت سرسام آور این رشد را حتی در غیاب غول های بزرگ عرصه تفکر نادیده بگیرد؟ علم نجوم در تلاش برای شناسایی کهکشان های هرچه دورتر است، طب در تلاش برای درمان بیماری های لاعلاج به موفقیت های چشمگیری دست یافته است.فلسفه و عرفان به تنهایی در اندک زمانی به اندازه تمامی تاریخ تمدن بشری پیش رفته است. معماری،ریاضیات،مکانیک،جامعه شناسی،روانشناسی و روش های نوین تعلیم و تربیت نیز از این جریان رشد غیرقابل تصور بی بهره نمانده اند.
بنابراین در پاسخ به این سوال که چه کسی در مقوله اندیشه و تعلیم و تربیت اجازه قلم زدن را دارد باید گفت که این مسئولیت و این توان دیگر نه به دوش افراد خاص که به عهده هر آن کسی است که توانایی اندیشیدن درست را دارد و نیز حرفی تازه و تجربه ای جدید در این مقوله را داراست
.
احمد علی جبارزاده- مددکار اجتماعی

TwitterGoogle+FacebookShare

1 فکر می‌کنند “آیا عصر پایان غولهای فکری فرا رسیده است؟

  1. امیر محامد

    با سلام خدمت استاد محترم جناب آقای جبارزاده
    مقاله جنابعالی را با عنوان عصر پایات غولهای فکری مطالعه کرده و لذت بردم امید است در ادامه با یادداشتها و مقالات ارزشمند خود ما را همچنان بهره مند سازید با تشکر امیر محامد…

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *